تبليغاتX
چه روزای قشنگی
این روزها که می گذرد حال دلم خوب است

زیباتر می بینم صبح و شب دنیا را!

و تویی کنار غم هایی که لحظه لحظه ی عمرت را خواهد سوزاند.

 

این روزها که می گذرد

شادم

چرا که تو  کم کم

مثل باران بهاری میل باریدن داری

و چه خوب می بارید

روز آخری که خداحافظی کردی

باران

روزی که سال ها پیش

کنار آن درخت چنار قدیمی

نزدیک باغ صبا

باران بارید

چه روزهای قشنگی!

چه خاطرات دل انگیزی!

تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت!

+ دست نوشته ای از میم الف |
بهار

تابستان

پاییز

زمستان

و چشم های تو

که پنجمین فصل است!

+ دست نوشته ای از میم الف |
به خانه ات برگرد

تو در آن ویرانه

بوسه های بهمنی ام را

جا گذاشته ای!

+ دست نوشته ای از میم الف |
حتی از خواب هم خسته می شوی!

وقتی قدم می زنی عصر های پورنو را

پنج عصر

با لبخند لورکا!

+ دست نوشته ای از میم الف |
آره

اگه هنوزم نفسی هست و دمادم بی قراری

نه تنها به خاطر تنهایی

زجر مداوم است! 

من

امروزم را

و فردایم را

حقیر خاطرات خوب و بدی کرده ام

که تو رقم زده ای.

پس خود را به ذهن قاب ها

آیینه ها خواهم سپرد.

+ دست نوشته ای از میم الف |
اول سلام

بعد هم تویی که این چنین شب و روز

برای خاطره هایت

زجر می کشم.

 

سالی جدید

و دریغا که تا امروز

بوی بکارت اش را حس نکرده ام

مرگ بر این افسون گری مدام

تو مرا به خاطره ای دعوت نخواهی کرد

تو...

 

 


به او بگویید چه بر من گذشته است!

+ دست نوشته ای از میم الف |
دردم از یار است و درمان نیز هم

دل فدای او شد و  جان نیز هم

اگر روز به روز بیشتر از غم اش می گریم همه از بی ایمانی ست...

روزی هایی بود

که می گفتم

من عشق را با نام تو آغاز کرده ام

در هر کجای عشق که هستی

آغاز کن مرا..

اما

امروز

دلم برای خودم تنگ می شود آری

همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

به هر حال

خوش به حال آن هایی که یه روزی دل ما رو شکستند و هیچ باکی هم ندارند

+ دست نوشته ای از میم الف |
از او نه!

بل

بایستی از این دل افسرده

نالان شوم شب و روز

من

آرزوهایم را چونان گردنبندی نقره گون

به گردن خاطره هایش

آویختم

بل

حس کند

نفس کشیدن بی من را

و با من را...

 

کاش شاعر نگفته بود:

بعد از عبور فاصله ها را شناختم

"بی" را شناختم من و "با" را شناختم.

اما تو هیچ گاه مرا نشناختی و نخواهی شناخت

که به احساس متهم کرده ای مرا...

+ دست نوشته ای از میم الف |
از بس که روزها را با شب شمرده بودم

من اینجا

تو آنجا

و زندگی که تا یک قدمی ما پیش آمده بود!

و سکوتی که معنایش را فقط

قطار ایستگاه رفته می فهمید

مرا تو می فهمی؟

هرگز نمی فهمی...

+ دست نوشته ای از میم الف |
نمی دانم زندگی می کنم برای کار

یا کار می کنم برای زندگی؟

روزی آرزو داشتیم که کار بیابم و بعد همسفر شویم

اما

امروز زندگی که نه

مردگی می کنم برای کار

کار می کنم

پس هستم

+ دست نوشته ای از میم الف |